‏نمایش پست‌ها با برچسب زندان اوین. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زندان اوین. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۹ مرداد ۸, چهارشنبه

مجاهد شهید علی‌اکبر علائینی


مشخصات مجاهد شهید علی‌اکبر علائینی
محل تولد: تهران
سن: ۳۰
تحصیلات: ديپلم
محل شهادت: کرمانشاه
تاریخ شهادت: ۱۳۶۷

علی‌اکبر علائینی در قیام ضد سلطنتی شرکت داشت. در سال۵۸ با مجاهدین آشنا شد و شروع به فعالیت کرد. در مرداد۶۰ دستگیر شد و مدت ۸ماه در زندان بود. دوباره در آبان سال۶۱ دستگیر شد و ۴سال در زندانهای اوین، قزلحصار و گوهردشت بود. او بلافاصله پس از رهایی از زندان درصدد برقراری ارتباط با سازمان برآمد. بهمن۶۵ به خارج کشور رفت و از آن‌جا خود را به منطقهٌ مرزی رساند. در عملیات آفتاب، چلچراغ و در نهایت فروغ جاویدان شرکت داشت. در عملیات فروغ جاویدان علی‌اکبر همراه با یکی از همرزمانش در یک خانه در منطقهٌ عملیاتی درگیر شدند. همرزم او شهید شد و علی‌اکبر را مجروح و بی‌هوش دستگیر کردند و به زیر شکنجه‌های وحشیانه بردند. به‌رغم تحمل شکنجه‌های وحشتناک با روحیه‌یی شاداب و انقلابی برای سایر مجاهدین اسیر از مناسبات ارتش آزادیبخش و آن‌چه در قرارگاهها دیده بود تعریف می‌کرد و می‌گفت گویی همان بهشت موعود را دیده است. روز ۲۸خرداد سال۶۸ او را برای اعدام به یکی از محله‌های تهران ‌ـ‌پل‌سلیمان‌ـ ‌بردند. می‌خواستند تحت نام قاچاقچی او را‌ دار بزنند اما هنگام اعدام فریاد زد: من علی‌اکبر علائینی هستم، بچهٌ افجه هستم، مجاهد خلقم. قاچاقچی نیستم…» و بعد هم شعار داده بود. دژخیمان او را به فجیع‌ترین شکل حلق‌آویز کردند. علی‌اکبر پس از یک‌دهه مبارزه و مقاومت سرفرازانه به عهد خود با خدای خویش وفا کرد. جان خود را در راه آزادی ایران هدیه داد و به کاروان جاودانه‌فروغهای آزادی پیوست. 

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۳۹۸ شهریور ۸, جمعه

مجاهد شهید امیر مسعود نظری - شیدای آزادی مردم ایران


مشخصات مجاهد شهید امیرمسعود نظری
محل تولد: تهران
شهيدان سرافراز اشرف
سن: 35
تحصیلات: متوسطه
محل شهادت: اشرف
تاریخ شهادت: 1392

«قهرمانی، نامی است.
تو می‌توانی آن را بر پهلوانی بنهی
که بازوهای تنومندی دارد.
اما من آن را بر تو می‌گذارم
که دلی عاشق
و سری پر مهر مردم داشتی»

 «چه افتخاری از این بالاتر که ما هم لیاقت این مشی و این آرمان که پایه گذارش سرور شهیدان حسین بن علی است را داشته باشیم و مگر او نگفته بود که هر زنده‌ای ناگزیر روندهٴ راه من خواهد بود؟ … هیچ‌کس شک ندارد که به قول سعید محسن، خون ما برنده‌ترین سلاح ماست». فرازی از نامه امیر نظری به رهبر مقاومت 2 ارديبهشت 1390.
مجاهد قهرمان امیر نظری جوان مجاهد و پرشوری بود که از همهٴ مواهب یک زندگی مرفّه در اروپا برخوردار بود. اما با غیرت مجاهدی و با عشق به میهن، به میدانهای مبارزه برای آزادی شتافت و با آگاهی و ایمان تمام انتخاب کرد که خونش سلاح این مبارزه مقدس باشد.
او زندگیش را این‌گونه شرح داده است:
 «من در سال 1358 در تهران متولد شدم. سه سال در ایران بودم» «… در سن کودکی همراه مادرم در زندان اوین بودم».
«سال 62 برای وصل به سازمان از ایران خارج شدیم… . تا سال 65 در مدارس سازمان کلاس اول و دوم را گذراندم. … در سال 69 کلاس پنجم بودم و اواخر آن جنگ کویت شروع شد و تازه اول راهنمایی را شروع کرده بودم که… به آلمان رفتم.
امیر در سال 76 درس و تحصیل خود در آلمان را کنار گذاشت و مبارزه برای مردمش در ارتش آزادی را انتخاب کرد.
 «با خیلیها صحبت کردم و تصمیمم را برای پیوستن به ارتش آزادیبخش گرفتم و درسم را ول کردم… و در تاریخ ۲۳/۱/۱۳76 به عراق و قرارگاه اشرف اعزام شدم».
او درباره انگیزه‌اش از پیوستن به ارتش آزادی نوشت:
 «همه‌اش زیر سر رژیم ضدانسانی خمینی بوده و جنایاتی که رژیم در حق رشیدترین فرزندان ایران کرده است از شکنجه‌ها تا اعدامها، دل هر انسانی را به درد می‌آورد.
 … در درجه اول (برای) سعادت خودم، و در درجات بعدی علاقه زیادی که به تک‌تک مجاهدین دارم، … ، در این مدت که در اروپا بودم، هر دو دنیا را دیدم. و بنابراین انتخابم از روی آگاهی کامل می‌باشد».
امیر پس از پیوستن به ارتش آزادی، آموزشهای مختلف نظامی را پشت سر گذاشت و به‌زودی به مجاهدی توانمند و کارآمد تبدیل شد که به‌رغم جوانی بسیار، از عهدهٴ سخت‌ترین امور رزم، از جمله، انتقال تانکها و زرهیها، به‌وسیله کفی‌ها و کمرشکنها برمی‌آمد.
اما درخشش خیره‌کننده امیر در عرصه آرمانی و رویارویی با دشوارترین ابتلائات این میدان بود. فهم عمیق او از انقلاب ایدئولوژیک و عبور سرفرازانه از آن، امیر را به انقلابی برجسته و مجاهدی وارسته تبدیل کرد که مسئولانش می‌توانستند به او و استحکام و جنگندگی او در هر زمینه تکیه کنند. از جمله طی 10سال پایداری پرشکوه مجاهدین در اشرف و در حمله و هجومهای جنایتکارانهٴ مزدوران مالکی، امیر همواره در صف مقدم، در مقابل حوادث سینه سپر می‌کرد. یقین امیر به انقلاب و پیروزی محتوم را می‌توان در تمام نوشته‌های امیر دید. او از جمله، در نامه‌یی به رهبر مقاومت چنین نوشته است:
 «رهایی و یگانگی دست یافتنی است، به خدا دست یافتنی است. توان و ظرفیت مجاهد خلق حد و مرز نمی‌شناسد، به خدا نمی‌شناسد.
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند
بنگر که تا چه حد است، مقام آدمیت».
با این ادراک عمیق، امیر برای انجام مسئولیتش در اشرف و در نگاهبانی از اموال مجاهدین اعلام آمادگی کرد. او در 28آبان 91 نوشت:
«.. اعلام می‌کنم که ماندنم در اشرف را بالاترین پرداخت و منت از طرف سازمان می‌دانم... تعهد می‌دهم… به همه سختیها و توطئه‌های دشمن بیابیا گفته و برای سنگین‌ترین مسؤلیتهای مرحله سرنگونی حاضر باشم. امیر مسعود نظری»
امیر که سرشار از عشقی عمیق نسبت به همرزمانش بود، بعد از موشک‌باران «لیبرتی» در۲۱بهمن ۹۱، طی نامه‌یی برای یکی از یارانش نوشت:
 «با سلامهایی آتشین به گرمی مبارزه‌ای که تا آخرین نفس و تا آخرین قطره خون ادامه خواهیم داد.
دیروز صبح شتابزده بیدار شدیم و خبر تهاجم موشکی به لیبرتی و اینکه شهید و مجروح هم داریم را شنیدیم. نمی‌دانید که چه احساس جانگدازی داشتم. مستمر چهره همه بچه‌ها از جلوی چشمانم می‌گذشت و نمی‌دانستم که این بار نوبت وداع با کدامین عزیز است. … خبر شهادت یلان قهرمان، مهدی عابدی، هادی شفیعی و سایرین را شنیدم… کاش با آنها می‌بودم و رستگار می‌شدم ٍ … می‌توانم حدس بزنم که تاثیر این خونها… تا کجا عزم ارادهٴ مجاهد خلق را صیقل می‌زند».
امیر این عاشق و شیدای آزادی ایران، در روز دهم شهریور در قتل‌عام اشرفیان به‌شهادت رسید. خون او اکنون، با همهٴ جوانان ایران، و عاشقان ایران، سخن می‌گوید. با یاد و الگوی او هزاران امیر دیگر برای رهایی خلق ایران اراده خواهند کرد، تا رسالت سرنگونی رژیم ولایت‌فقیه را به انجام برسانند.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۳۹۸ خرداد ۲۱, سه‌شنبه

مجاهد شهید احمد‌رضا شهنواز


مشخصات مجاهد شهید احمد‌رضا شهنواز
محل تولد: تهران
شغل: کارگر
سن: 27
تحصیلات: -
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: 1367

احمد‌رضا شهنواز از نیمهٌ آبان58 فعالیت خود را در ارتباط با مجاهدین شروع کرد. ‌او با انجمن رسالت در شرق تهران کار می‌کرد. یک بار حین خروج از مرز دستگیر شد اما توانست مزدوران را بفریبد و آزاد شود.سپس توسط یکی از مجاهدان از زندان آزاد شده به سازمان وصل شد. 
در مهرماه66 به منطقه اعزام شد و به ارتش آزادیبخش پیوست. ‌مجاهد شهید احمدرضا شهنواز، در جریان عملیات فروغ جاویدان به اسارت پاسداران درآمد. ‌او پس از تحمل شکنجه‌های فراوان در زندان اوین به‌شهادت رسید: 
«… با شنیدن ندای هل من ناصر ینصرنی رهبری انقلاب نوین مردم ایران در قتلگاه حسین سیدالشهدا، خود را از دوردستها به کنار این رهبری رساندم تا تحت فرماندهی این رهبری با خمینی دجال که سمبل مجسم شیطان در زمان ما می‌باشد به نبرد برخیزم. تنها با پیوستن به این رهبری است که می‌توان با خمینی درافتاد و این را هم تاریخ خودمان به اثبات رسانده است. روشن است که هر‌چه در توان دارم می‌خواهم در راه مبارزه و جنگ با خمینی بگذارم و البته در این راه از کشتن و کشته‌شدن هیچ باکی ندارم. چرا که خوب می‌دانم این راه را قبل از من رهبری پاکباز سازمان مسعود و مریم رجوی و دههاهزار شهید و رزمندهٌ مجاهد خلق گشوده‌اند و حتی یک قطره خون مجاهدان و مبارزان راه خلق در این رابطه به هدر نمی‌رود و در نهایت همهٌ اینها برای این است که خلق قهرمان ایران با لطمات و صدمات کمتری هر‌چه سریعتر به آرمانهای مقدسش که همان صلح و آزادی و عدالت اجتماعی می‌باشد برسد که خواهد رسید…».‌ وصیت‌نامه ‌ـ‌4فروردین67

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۳۹۸ اردیبهشت ۷, شنبه

مجاهد شهید گیتی نظیری



گیتی نظیری سال۱۳۳۷ در تهران متولد شد. او کارمند تلویزیون ملی ایران و خبرنگار و فیلمبردار بود همچنین شاعر نیز بود. او قلبی بسیار مهربان داشت، همیشه از وضعیت بد اقتصادی مردم به‌ویژه بچه‌های کوچک به خشم می‌آمد که چرا ایران که روی دریای نفت غوطه‌ور است باید وضعیت کودکان اینچنین باشد و پدر و مادرها خجالت‌زده آنها باشند. بعد از انقلاب ضدسلطنتی از خوشحالی در پوست نمی‌گنجید و مثل همه فکر می‌کرد با رفتن دیکتاتور همه چیز حل شده است. ولی با شروع جنگ ضدمیهنی متوجه شد که انقلاب مردم به سرقت رفته است. از آنجا بود که تصمیم گرفت افشاگری و مبارزه بی‌امان علیه حاکمیت خمینی را شروع کند. بعد از مدتی او محل کارش را ترک کرده و به‌اجبار زندگی مخفی را برگزید. اما چندی بعد رژیم به پایگاهش حمله کرده و او را دستگیر می‌کند. به‌خاطر مقاومت جانانه‌اش، رژیم ضدبشری خمینی حکم اعدام او را صادر کرده و در اردیبهشت۱۳۶۱ با تعداد دیگری از هم‌زنجیرانش به کهکشان شهدای مجاهد خلق پیوست.



هزاران بار ما را سوخت
حریق حادثه تا مرز خاکستر
ولی ما نسل سیمرغ‌ایم
که از خاکستر خود می‌گشاید پر

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۳۹۷ دی ۱۳, پنجشنبه

مجاهدشهید هادی جلال‌آبادی‌فراهانی


مشخصات مجاهدشهید هادی جلال‌آبادی‌فراهانی
محل تولد: تهران
تحصیلات: ديپلم
سن: 26
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: 1367

اگر در کبرای ملاقات با پسرم که در اوین زندانی بود، به‌آن‌جا رفته بودم، هادی جلال‌آبادی‌فراهانی را شناختم. علت این‌که بین همه هادی توجه مرا جلب کرد، این بود که خیلی به‌ندرت پیش می‌آمد، زندانی را در شرایطی که مجروح است یا آثار شکنجه شدید روی بدنش هست به‌ملاقات بیاورند. بعداً از سایر خانواده‌ها شنیدم که این کار از نظر لاجوردی و بازجوهای اوین فلسفه خاصی دارد. هادی هیکلی نحیف داشت، اما در چهره‌اش به‌رغم جای زخمها و لکه‌های خون، صلابت و استواری خاصی بود. با چشمان پرامیدی به‌سمت ما نگاه کرد و من هنگامی‌که صدای فریاد خانمی‌را که در کنارم ایستاده بود شنیدم، با این پسر و مادرش آشنا شدم. عجیب بود که حالت چهره و وضع بدنی آن جوان با هم نمی‌خواند. آن قدر شلاق خورده بود و پاهایش چنان آش و لاش بودند که نمی‌توانست سرپا بایستد و دو‌پاسدار کنارشان بودند،  «در سال‌یکی از روزهایی که غول‌پیکر زیر‌بغلش را گرفته بودند و می‌کشاندند. چهره استوار و پر‌امیدش به‌طرز عجیبی در ذهنم نشسته است و بعد از سالها هنوز از یاد نبرده‌ام. بعد از پایان ملاقات، وقتی که در محوطه جلو زندان اوین از آن خانم پرسیدم که ماجرا چه بود؟ او اسم فرزندش را گفت: هادی جلال‌آبادی‌فراهانی! و توضیح داد که پسرم از میلیشیاهای فعال مجاهدین و سال آخر دبیرستان بود که دستگیرش کردند و این اولین ملاقات من بود. آن روز مادر بسیار پریشان بود. مادرهای دیگر هم آمدند تا او را دلداری بدهند. آن استواری و صلابتی که در چهره هادی بود، احترام همه را به‌سوی مادرش جلب کرده بود. یکی از مادرها که با‌تجربه‌تر می‌نمود، می‌گفت از زمان شاه هم هر‌هفته جلو اوین به‌ملاقات فرزندانش می‌آمده است، گفت: خانم حالا منتظر باشید که شما را صدا کنند و بپرسند که رفقای پسرتان چه‌کسانی بودند؟ این شگرد لاجوردی است که وقتی به‌خصوص یکی از میلیشیاها حرف نمی‌زند و اطلاعاتی درباره همرزمانش نمی‌دهد، همان روز ملاقات او را آش و لاش می‌کنند تا به‌مادرش نشان بدهند. وقتی مادری با این وضع فرزندش روبه‌رو شود، طبیعی است که ناراحت و پریشان است. لذا در همان حال به‌او می‌گویند: این ثمره همنشینی با دوستانی است که شما می‌دانید کی هستند! به‌این‌وسیله، خانواده‌ها و به‌خصوص مادرها را تحت فشار می‌گذارند تا اسم و مشخصاتی از دوستان فرزندشان بدهند. بعد از آن روز بارها مادر هادی را در‌مقابل زندانهای اوین و قزلحصار و گوهردشت دیدم و از احوال پسرش می‌پرسیدم. 
مادر هربار خاطره تازه‌یی از مقاومت و استواری هادی داشت. دیگر هادی را مثل پسر خودم دوست می‌داشتم و برایش دعا می‌کردم. مادرش می‌گفت: از لاجوردی پرسیدم آخر پسرم چکار کرده است که او را رها نمی‌کنید؟ مگر قبل‌از 30خرداد دستگیر نشده، دیگر از جانش چه می‌خواهید؟ لاجوردی به‌مادر گفته بود: خانم پسر شما مسئول چند‌دبیرستان بوده، تازه هنوز هم منافق است و خیلیها که بعد‌از 30خرداد دستگیر شده‌اند، در زندان دنباله‌رو او هستند» (از نامه یک‌خانم ایرانی پناهنده در هلند) 
هادی جلال‌آبادی‌فراهانی، در15اسفند سال1341 در تهران متولد شد. او در شمار قهرمانان شهید قتل‌عام زندانیان سیاسی در سال‌است. هادی از آن زندانیان مجاهدی بود که آشکارا رو‌در‌روی لاجوردی می‌ایستادند و بهای سنگین مقاومت و استواری خود را می‌پرداختند. او در روز 23خرداد‌یعنی قبل از این‌که مقاومت مسلحانه در‌قبال یورش سبعانه پاسداران شروع شود، دستگیر شده بود. تا 7ماه بعد از دستگیری هیچ ملاقاتی به‌او نداده بودند و خانواده‌اش از وضع او در زندان بی‌خبر بودند. بعد از دوسال اسارت در اوین تازه محاکمه‌یی تشکیل دادند و او را به‌اعدام محکوم کردند. حکم اعدامی را که برای به‌زانو در‌آوردن هادی صادر کرده بودند، تا11ماه بعد معلق نگهداشتند. پرونده‌اش را به‌شورای عالی قضایی فرستادند و در آن‌جا حکم اعدام او را به‌سال زندان تبدیل کردند. اما در کمال وقاحت گفتند که 3.5سال از عمرت را که در زندان گذرانده‌ای به‌حساب نمی‌آوریم! یکی از زندانیان سیاسی سابق که در اوین با هادی آشنایی داشته، نوشته است: «اولین‌باری که لاجوردی گروه بزرگی از زندانیان را به‌حیاط اوین آورد تا موضوع کار اجباری یا بیگاری را مطرح کند، هادی از اولین زندانیان مجاهدی بود که از قبول این کار سرپیچی کرد و بهای این کار شجاعانه و بسیار مؤثر خود را به‌صورت دو‌سال اسارت در سلول انفرادی پرداخت. به‌خاطر روحیه سرشار و مقاومش و ایستادگی مستمر و شجاعانه در‌برابر دژخیمان، بخش عمده دوران اسارتش را در سلولهای انفرادی و با تحمل سخت‌ترین شکنجه‌ها به‌سر برد». 
وقتی او را از اوین به‌قزلحصار منتقل کردند، همان مقابله شجاعانه او که لاجوردی را به‌ستوه آورده بود و این‌بار در‌مقابل حاج‌داوود، جلاد زندان قزلحصار، ادامه پیدا کرد.
یکی دیگر از همرزمانش نوشته است: «حاج‌داوود در گرمای تابستان، هادی را در یک‌تابوت فلزی گذاشته و به‌او گفته بود هر‌وقت خواستی از این تابوت بیرون بیایی یا چیزی لازم داشتی باید بگویی «مرگ بر منافقین»! در غیراین صورت باید تا شب در همین تابوت بمانی. در آن روز گرم تابستان، بخش عمده بدن هادی دچار سوختگی شد، ولی هرگز لب نگشود و حسرت یک‌آخ را هم بر‌دل دژخیم گذاشت. حتی تا یک‌هفته بعد از دژخیمان پماد سوختگی نخواست و هیچ مراجعه‌یی به‌بهداری نکرد و در ملاقات با مادرش از او پماد سوختگی خواسته بود و به‌این وسیله ماجرای تابوت را به‌مادر منتقل کرد. برای همه ما در زندان روشن بود و به‌وضوح می‌دیدیم که هادی جز مقاومت سرسختانه و تمام‌عیار و تلاش برای این‌که ذره‌یی منفعت به‌جیب دشمن نرود، به‌چیز دیگری فکر نمی‌کرد».
پس از برچیده شدن زندان قزلحصار، زندانیان سیاسی آن‌جا و بخشی از زندانیان اوین را به‌گوهردشت منتقل کردند. هادی در شمار پیشگامان مقاومت علنی و رو‌در‌رو با دژخیمان رژیم در زندان گوهردشت بود. در خاطرات یک‌زندانی از‌بند‌رسته دیگر آمده است: «اولین باری که برنامه جمعی نماز عید‌فطر را در زندان گوهردشت برگزار کردیم، هادی به‌نماز ایستاد و همه به‌او اقتدا کردند. به‌خاطر این کار، او را به‌یک‌سلول بدون هوا انداختند و پس‌از مدتی که در سلول به‌حال اغما افتاد، او را بیرون آورده بودند و سراپای بدن نیمه‌جانش را شلاق زدند.
درهم شکستن هادی برای دژخیمان بسیار مهم بود. مدتی درپی آن بودند که از او مصاحبه بگیرند. یک‌بار حسابی فریبشان داد و کاری کرد که تا مدتی سراغ مصاحبه با زندانیان نمی‌رفتند. بعد از فشارهای بسیار، هادی گفته بود، حاضرم در حضور گروهی از زندانیان در حسینیه زندان حرف بزنم.
او را به‌حسینیه بردند تا در حضور انبوهی از زندانیان قدرت خود را به‌نمایش بگذارند و بگویند که بالاخره او را درهم شکستیم. به‌محض این‌که هادی پشت می‌کروفن قرار گرفت، در چند‌جمله کوتاه گفت که مواضع من درست است و من بر عقاید خودم و ایمانم به‌سازمان مجاهدین استوار هستم و ذره‌یی کوتاه نمی‌آیم.
در این‌جا بود که زندانیان حاضر در سالن یکپارچه برایش کف زدند و نمایش قدرت پوشالی رژیم مفتضحانه شکست خورد.
در یکی از روزهای آذرماه 67 هنگامی‌که مادرش برای مطلع شدن از سرنوشت او به‌اوین مراجعه کرده بود، دژخیمان خمینی خون‌آشام تنها مقداری از وسایل او را تحویل داده و گفته بودند که او را در روز 3مهر67 تیرباران کرده‌اند.
یکی از کارگزاران رژیم در اوین به‌خانواده او گفته بود: «هادی جلال‌آبادی را دوباره محاکمه کردند. در دادگاه از او پرسیده شد که آیا حمله مجاهدین به‌غرب کشور[عملیات کبیر فروغ جاویدان] را قبول داری؟
او جواب داد:
بله قبول دارم. اگر من هم در کنار آنها بودم، حتما در این حمله شرکت می‌کردم».
بدین ترتیب هادی قهرمان پس از 7سال مقاومت قهرمانانه و حماسی در مخوف‌ترین زندانهای خمینی جلاد و تحمل وحشیانه‌ترین شکنجه‌ها و دشوارترین شرایط در سلولهای انفرادی در جریان مقاومت و ایستادگی حماسی و تاریخی قهرمانان مجاهد خلق در برابر خمینی دجال، بر‌سر پیمان خود با خدا و خلق ایستاد و به‌جاودانه‌فروغها پیوست‌.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۳۹۷ آذر ۸, پنجشنبه

مجاهد شهید بیژن کامیاب شریفی


مشخصات مجاهد شهید بیژن کامیاب شریفی
محل تولد: -
تحصیلات: دانش آموز
سن: 18
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: 1360

مجاهد شهید بیژن کامیاب شریفی زندگی مبارزاتیش را از همان آغاز انقلاب شروع کرد و از جمله جوانانی بود که در تظاهرات انقلاب شرکت فعال داشت. در تابستان 1359 به انجمن حنیف پیوست و در این ارتباط فعالیتهایش با سازمان را شروع کرد. او بخاطر علاقه‌اش به مردم، در مدرسه و در بین بچه‌های محل و انجمن خیلی محبوب بود. بیژن مجاهدی پرشور و پرنشاط بود. بعد از 30 خرداد 60 او مدت ها بصورت مخفی زندگی کرد . اما سرانجام در دیماه همان سال دستگیر شد و به زندان اوین منتقل گردید. بیژن قهرمان از مجاهدانی بود که روز 20 بهمن به همراه بیش از 150 مجاهد گردن فراز دیگر، دربرابر پیکرهای پاک اشرف و موسی ادای احترام کرد و سلام داد و سپس راهی جوخه تیرباران شد. 

یادش گرامی و راهش پررهرو باد.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید


۱۳۹۷ مرداد ۲, سه‌شنبه

مجاهد شهید مریم پاکباز


مشخصات مجاهد شهید مریم پاکباز
محل تولد: تهران
تحصیلات: ديپلم
سن: 25
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: 1367

«اگر امام حسین در برابر شمر و ابن‌زیاد زانو زد و توبه کرد، من هم در برابر شما توبه خواهم کرد» این تنها کلامی بود که میلیشیای قهرمان مریم پاکباز به‌شکنجه‌گران خود گفت. مجاهد شهید مریم پاکباز دانش‌آموز ۱۶ساله‌یی بود که در یازدهم مهر۵۹، فقط به‌دلیل داشتن یک نسخه نشریه مجاهد در تهران دستگیر شد. مریم پس از دستگیری آن‌چنان زیر شکنجه‌های وحشیانه قرار گرفت که وقتی یکی از نزدیکانش به‌تصادف در اوین او را دید، نشناخت. در گزارش وضعیت شکنجه‌های مریم آمده است:‌ «او براثر شدت شکنجه‌ها به‌شدت لاغر و شکسته شده بود. انداختن مستمر و طولانی او به‌سلولهای انفرادی باعث شده بود که به‌انواع بیماریها مبتلا شود. با این حال وقتی او را دیدم هم‌چنان مهربان، خوش اخلاق و صبور بود». مریم از دانش‌آموزان با استعدادی بود که در تمام دوران تحصیلش ازشاگردان ممتاز مدرسه خود بود و موفق شد در ۱۴سالگی دیپلم ریاضی خودش را بگیرد. او به‌طور هم‌زمان فعالیت سیاسی خودش را به‌عنوان یک میلیشیای پرشور در انجمنهای جنوب تهران آغاز کرد. بعد از این‌که دستگیر شد پاسداران و شکنجه‌گران در برابر روحیه مقاوم او به‌شدت جا خورده و با اعمال فشار و شکنجه سعی داشتند او را به‌تسلیم و توبه وادار کنند. اما مریم قهرمان شکنجه‌گران را به‌شمر و ابن‌زیاد تشبیه کرد و ننگ سازش و خفت تسلیم را نپذیرفت. مریم با وجود نوجوانی درکی بسیار عمیق از مسائل داشت و به‌سرعت آگاهییهای خود را به‌مسئولیتهایی در قبال خدا و خلق تبدیل می‌کرد. این مبارزه رو‌در‌رو و خونین که یک میلیشیای ۱۶ساله با خیل شکنجه‌گران رژیم آغاز کرده بود چندین سال ادامه یافت. پاسداران یکبار در سال۶۵، ساک او را به‌ملاقات کنندگانش تحویل داده و گفتند «اینها را ببرید، خودش هم به‌زودی توبه می‌کند و بیرون می‌آید». اما مقاومتهای دلیرانه مریم حسرت تسلیم را به‌دل آنان گذاشت. میلیشیای نوجوان مجاهد خلق۸ سال تمام در برابر دژخیمان و در زیر شدیدترین شکنجه‌ها مقاومت کرد و عاقبت در مهر ۶۷، در ادامه قتل عام مجاهدین بدست دژخیمان خمینی، به‌همراه تنی چند از همبندان مجاهدش در اوین حلق آویز شد. با امید به روزی که پاسخ این همه خون را درسرنگونی رژیم پلید خمینی شاهد باشیم.



مریم رجوی: درود‌های بی‌پایان به ‌همه زندانیان قتل‌عام‌شده سال ۶۷ که از لحظه‌ای که در اتاق‌های بازجویی گفتند بر سر موضع خود علیه ولایت فقیه و برای آزادی ایستاده‌اند، تا همین امروز، نبرد و پیکارشان رژیم آخوندی را درهم‌ می‌کوبد. 

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۳۹۶ فروردین ۷, دوشنبه

شرح قسمتی از چگونگی اطلاع از شهادت مجاهد سربدار علی اکبر لطیف از زبان خواهرش مهین لطیف



 مشخصات مجاهد  شهید علی اکبر لطیف
محل تولد: تهران
تحصيل: دیپلم
سن: 31
محل شهادت: تهران
زمان شهادت: 1367
شرح قسمتی از چگونگی اطلاع از شهادت مجاهد سربدار علی اکبر لطیف از زبان خواهرش مهین لطیف
من مهین لطیف، خواهر مجاهد شهید علی‌اکبر لطیف که در قتل‌عام‌ های سال‌67 به‌شهادت رسید هستم، اوایل مرداد سال67 بود که ملاقاتها قطع شد و دیگه به مراجعات خانواده‌ها هم پاسخی نمی‌دادند.
دو سه ماه بعد ما دیگه خبری نداشتیم از بچه‌ها و بعد رژیم شروع کرد سری به سری به خانواده‌ها اطلاع می‌داد و قتل‌عام‌ها را اینطوری با اسامی مشخص هر هفته اطلاع می‌داد به خانواده‌ها. اطلاع دادنش هم در واقع باز یک نوع شکنجه و عذاب روحی و روانی به خانواده‌ها بود. پنجشنبه شب‌ها به یکسری خانواده‌ها مراجعه می‌کردند و اطلاع می‌دادند که بیایند به کمیته‌های دورافتاده و خارج از شهر. بعد اونها که مراجعه می‌کردند بهشون خبر شهادت فرزندانشان را می‌دادند.
به خانواده ‌ما هم مراجعه کردند دو تا پاسدار آمدند در خانه‌ مون و گفتند فردا برویم به کمیته خاوران مراجعه کنیم!؟ روز بعد به کمیته‌ خاوران مراجعه کردیم و اونجا ساعت‌بندی کرده بودند که خانواده‌ها با هم مواجه نشوند‌. اونجا تجمع نشه‌. برای همین ساعت به ساعت مشخص کرده بودند‌. فقط هم یک نفر را می‌گذاشتند بره داخل کمیته که از ما پدرم رفت‌. اونجا بهش اطلاع دادند و ساک اکبر شهید را بهش تحویل دادند‌. من بیرون از کمیته توی ماشین منتظر پدرم بودم بعد از یکساعتی که پدرم از داخل کمیته بیرون آمد بنظرم می‌آمد که به‌اندازه چندین سال شکسته شده! آمد بیرون و بدون این‌که حرفی بزنه آمد سوار ماشین شد و حرکت کردیم هیچی نمی‌گفت با این‌که بغض کرده بود و خیلی ناراحت بود هیچی نمی‌گفت شاید می‌ترسید که نتونه خودش را کنترل کنه... توی خونه هم وقتی رسیدیم خانواده را جمع کردیم و ساک اکبر شهید را باز کردیم که تویش یک دست لباس بود و یکسری وسایل اولیه و ساعتش که دقیقاً روی تاریخ 17مرداد از کار افتاده بود و ما این‌طور فرض گرفتیم که روز 17مرداد به‌شهادت رسیده. در کمیته موقع خبر دادن شهادت اکبر به پدرم گفته بودند که هیچ مراسمی نمی‌گیرید و عکس اکبر را به در و دیوار خونه و جایی نمی‌زنید اگر این کار را کردید ممکنه که محل دفنش را بهتون بگیم البته هیچ ‌وقت نگفتند و نمی‌تونستند هم بگند چونکه همه شهدا را در گورهای دسته جمعی دفن کرده بودند و رویش را با لودر صاف کرده بودند و نمی‌توانستند محل دفن کسی را بگویند‌. من یادمه که وقتی خودم داخل زندان بودم سالها قبل، یکبار لاجوردی به داخل بند آمده بود و به ما زندانی‌ها گفت به امید روزی هستم که داخل بند بیایم و همه‌تون را به رگبار ببندیم. یعنی می‌خوام بگم که این موضوع و این قتل‌عام‌ها و کشتار و فاجعه از خیلی وقت پیش برنامه‌ریزی شده بود و در برنامه رژیم بود که دست آخر هم همین ‌کار را کردند.

#قتل_عام #جنبش_دادخواهی #ایران #اعدام #حقوق_بشر #مریم_رجوی #تهران #تبریز #خوزستان  #شیراز #اهواز  #tehran #مقاومت #مجاهدین #iran
با ما در كانال تلگرام #پيشتازان راه #آزادي همراه باشيد
Telegram.me/shahidanAzadi